أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

191

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) كه هيچ كس دست در اين شهر نيارد و اهل اين شهر هيچ كس را فرمانبردار نشود الّا مردى عرب كه نام او غنم باشد يا پسر عمّ غنم باشد . چون من از نام پدر تو پرسيدم و تو نام پدر خويش گفتى ، من دانستم كه تو آن مردى كه ما در كتب خويش خوانده‌ايم و تو بر اين شهر غالب شوى و دست يا بى . از آن جهت تعجّب كردم . عياض گفت : شما كتاب دانيد و كتاب خوانيد ؟ گفت : بلى اى امير ، عيسى ( ع ) كتابى براى ما گذاشته است انجيل نام . عياض گفت : در انجيل شما هيچ ذكر پيغمبر ما هست ؟ گفت : بلى ، در انجيل مذكور است كه در آخر الزمان پيغمبرى پيدا آيد كه نام او محمّد باشد . او عربى باشد . كه مردمان را به راه راست خواند . او بهترين پيغمبران بود و امّت او بهترين امّتان باشد در روز قيامت . نشان آن پيغمبر آن است كه بر شتر [ 187 ] نشيند ، گليم بپوشد ، خلق را به نيكى فرمايد ، و از بدى نهى كند . اكنون اى امير ، بدان كه من قوم خويشتن را به دين شما خواندم و در باب اسلام آوردن از هر گونه با ايشان سخن راندم و بسى ترغيب دادم . سخن مرا قبول نكردند و ابا آوردند و مرا گفتند كه اگر بعد از اين اين سخن را اعادت كنى تو را بركشيم [ 188 ] ، من از خوف هلاك خويش خاموش ماندم . قصّهء من از روى راستى اين است . عياض از صدق مقال و حسن خصال او تعجب نمود ، و چند روز در رقّه مقام كرده از آنجا به جانب شهر رهّا ( 203 ) روان شد . چون خبر فتح رقّه به اهل رهّا رسيد عظيم ترسيدند . غلّه و علوفهء بسيار به شهر برده ، عرّاده‌ها بر برجها ساخته كرده ، و سنگ بسيار به ديوار قلعه كشيدند . چون لشكر اسلام آنجا رسيد و به آواز بلند تكبير و تهليل مىگفتند ، خوف اهل رهّا زياده شد و رعبى عظيم در دل ايشان افتاد مع ذلك بغراو [ 189 ] زدند و تشجّع و تجلّد و تهوّر نمودند . چون لشكر اسلام نزديك شهر رسيد تعبيه‌ها راست كرده بودند و علمها بازگشاده . با يك ديگر مىگفتند كه اين لشكر عظيم انبوه است و از بيست هزار زياده همانا كه ما را طاقت مقاومت ايشان نيست .

--> [ ( 187 ) ] ب : جماز ، چ : منبر . [ ( 188 ) ] ل . م . خ : مرا گفتند كه اگر سخن مكرّر گردانى هلاك از تو برخيزد . [ ( 189 ) ] ت . س : نعرها ، چ : بغرها .